تبليغاتX
سرزمین آرزوها......هرات جان

هرات

 

   در این غربت سرا اشکی بریزم

    زنم خنجر به قلب پر ستیزم

   اگر روزی ببینم شام هرات

   کنم سجده تو را یار عزیزم

 

        Herat Parliamentary Voting by brandita1973

           

!! . | 17:6 | جمعه بیست و سوم اسفند 1387

مهاجر..........

مهاجر:

  زیرنامش بنویسید که اوتنها بود

ازبدحادثه،ازجورزمان اینجابود

بنویسیدکه قربانی هجرت شده بود

اوکه ناخواسته سرباربرادرهابود

ازکنارهمه زخم زبانها ردشد

گوئی قلب اوبه اندازه یک دریابود

رنج یک ملت محروم به دوشش جاری

اشک یک قوم به چشمان ترش پیدابود

غم طولانی هجران وطن درچشمش

اوبه امید شکوفاشدن فردابود.......

!! . | 22:9 | یکشنبه چهارم اسفند 1387

تاكي........

                                          

ازخون بی نوایان اخذ نفاـــــــــــــــــــــــــد تــــــا کی

وز رنج بی مرادان جســــــــــــــــــتن مـــــراد تا کی؟

بیداد بر ضعیــــــــــــــــــــــفان جایی نگشــت تحریر

لافیدن جـــــــــــــــــــــراید از عـــــــدل و داد تا کی؟

تا رتبه انتصــــــــــــــــــــابیست مشـــکل بود توازن

فـــــــــــــــــرمان روای مطلق هر بیســـــواد تا کی؟

نیکی زخود شمــــــــــــــــــردن زشتی زدست تقدیر

بر دستگاه خلقــــــــــــــــــــــت این انتقاد تـــــــا کی؟

سعی و عمل چو نبود از آرزو چـه خـــــــــــــــــیزد

آزردگی به ملت خواهــــــی زیـــــــــــــــــــاد تا کی؟

تحصیل گنج و فرهنــــــــــــگ بی رنج نیست ممکن

شرط است جهد قومی بی اجــــــــــــــــــــتهاد تا کی؟

همکاری و تعاون از اعــــــماد خـــــــــــــــــــــــیزد

با خلق خویش باشیم بی اعتــمــــــــــــــــــــاد تا کی؟

دیریست مستبد را با شیخ اتحــــــــــــــــــــــادیـست

یارب میان دزدان این اتـــــحاد تا کــــــــــــــــــــی؟

ای مجمع عمومی زین انجـــــــــــــــــمن چه حاصل

گر نیست جنگ مذهــــــــــــــــــب فرق نژاد تا کی؟

تجهیز جیش از چیست وین خوف و ترس از کیست

باغی که صلــــــــــــــــــــح روید تخم فــساد تا کی؟

با ناتوان ندیدیم جز مکـــــر از تـــــــــــــــــــــــوانا

نامی است از حمایت غصــــــــــــــــب بلاد تا کی؟

از عنعنات دیرین تفکـــــــــــــــــــــیک نـــوع زاید

فکری به زنده بایست ازمرده یاد تا کــــــــــــــــی؟

بی گردش طبیعت مارا مســــــــــــــــــــاز مایوس

ناشاد قلب خلقی یک عده شــــــــــــــــــــــاد تا کی؟

بلخی بدهر گویم یا با زمامـــــــــــــــــــــــــــداران

با اهل فضل آنسان کیـــــــــــــــــــــــــــدو عناد ت

                  

!! . | 21:3 | چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387

خانه!!

                    

                   

 

  دلم بی تاب است

درونم میسوزد

دلم هوا ی خانه را کرده

مردمانی ساده دل  

بی مدعا

مهربان و بی ریا...

باران که میبارید

کوچه بوی کاه گل می داد

بوی نم بوی باران می داد

رعشه می افتد به جانم

نامت را که حک میکنم

   سرزمین آرزوهایم!!!

  هرات ....

!! . | 8:5 | دوشنبه بیستم آبان 1387

الهی.....

الهی روزگاری تو را می جستم خود را می یافتم ، اکنون که خود را می جویم تو را می یابم.

الهی تا از مهر تو اثر امد ، دیگر مهر ما بسر آمد.

الهی ای سزای کرم، ای نوازنده ء عالم ، نه با وصل تو اندوه است نه با یاد تو غم.

الهی  گُل بهشت در چشم عارفان خار است ، و جوینده ء تو را با بهشت چکار است؟

الهی نگاهدار تا پشیمان نشویم و به راه آور که سرگردان نشویم.

الهی هر که را داغ محبت خود نهادی، خرمن هستی او را به باد نیستی بر دادی.

الهی هر کس تو را شناخت هر چه غیر تو بود بینداخت.

الهی مگوی که چه آورده اید که درویشانیم و مپرس که چه کرده اید که رسوایانیم.

الهی اگر چه گناه من افزون است اما عفو تو از حد  بیرون است.

                                                                                         (خواجه عبدالله انصاری)

               

                                   (آرامگاه خواجه عبدالله انصاري ... پير هرات)

!! . | 10:43 | جمعه هفدهم آبان 1387

افغان بمان !!!

ای نوجوان !!

خوش قلب و صاف و مهربان

در هر کجایی همچنان

دور از شر شيطان بمان

ازهیبت افغانیان لرزيده شيران ژيان

نام آور دوران بمان افغان بمان

ای نور چشمان وطن

سروخرامان وطن

جسم وطن جان وطن

افغان بمان افغان بمان

خوب است که ميدانی لسان

با هر لسان در هر مکان

دری بخوان پشتو بخوان

الفاظه اجدادی بدان

انسان با ايمان بمان

افغان بمان...

                                                    " استاد محمدیونس عینی"

!! . | 18:2 | چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

یک مهاجر......

 با تو به درد دل می نشینم
ای همسایه! تا شاید
آن حس انسان دوستی و عدالت راکه بنامش
از قران آیه بر می گیری و بخاطرش
با دنیا به مجادله بر می خیزی
بر من تلاوت کنی و خود را در آن بیابی
وقتی اشغالگری بیگانه کشورم را به غارت برد
وقتی چمن زار سبز شهرم به خون پدر و صد ها مثل او به لاله زاری مبدل گشت
وقتی به من گفتند که خدا و رسولی نیست که ما زاده طبیعت ایم
وقتی قلم را بر دستم نهادند و ناخن هایم را دانه دانه کشیدند
تا خاکم را به نامشان امضا کنم با اخرین رمق های مانده در تنم رها کردم
خانه و شهر و کشورم را و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم به تو پناه آوردم
که بیرقت با نام الله آراسته است و پیامت از مساوات ومهربانی عدالت و تواضع وبرادری و برابری لبریز
به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا در برابر ظلم بستایی
و با مردانگی خودت فرصت زندگی بدون ذلت را به من ببخشایی
زبانت با زبانم آشناست
و مذهبت با اعتقادم هماهنگ
پنداشتم که برادر منی
پنداشتم که در خاک خدا
که من و تو آنرا با مرز تقیسم کرده ایم به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت
به اجاره خواهی داد و شریک دردهایم خواهی شد
تا روزی که کشورم آباد و آزاد گردد
وانگه
در افغانستانی بهتر مهمانت خواهم کرد
بر دستانت بوسه خواهم فشاند
و ای برادر
از مهربانیت در اوج بیچارگیم
از دست گیریت در روز های نا امیدیم
با اشک و قلبی مملو از محبت
سپاسگذاری خواهم نمود
از فرط بی پناهی
به کشورت پناه آوردم
کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت
جوانیم را در کشورت گم کردم
زبانم را بفراموشی سپردم
"تشکر"هایم به "مرسی"
و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت
شاعرم حافظ گردید و
از قابلی وچتنی و چای سبز
به زرشک پلو
و طعم شور خیار
و چای معطر سیاه
در پیاله های کمر باریک
با قند خشتی در کنار ت عادت نمودم
در کشورت
بهترین و بدترین لحظه های زندگی را به تجربه نشستم
پسرم در خاک تو چشم گشود
مادرم در بهشت رضای تو با دلی نا امید مدفون گردید
خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست وحال
پیریم را نیز در خاک تو به تماشا نشسسته ام
سالهاست که چنار وجودم در گردباد حوادث خاک تو به بید لرزانی مبدل گشته است
سالهاست که نامم را بفراموشی سپرده ام و لقب "مشدی"را بنامم گره زده اند
سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی
به تو پناه اورد  ولی تو همان بی خبری هستی که بودی!
ولی تو با آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هایت
با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت
با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت
با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت
به تباهی نشستم
هرگز برای لحظه ای جرقه زود گذر انسان دوستی را بر قلبت راه ندادی
هنوز هم
در فهرست تو"اوفغونی" ام و در کتاب تو بیگانه
هنوز هم
مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش که چیزی بجز نجات از جنگ از تو نمی خواست
که با دادن سالیان زندگیش به همت و قوت دستانش شهرت را آباد نمود نیافته ای
و هنوز هم
با نفرتی سی ساله احساساتم را ببازی میگیری
دروازه مکتب را بروی کودکم می بندی
بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است با لگد به جوی آبی می اندازی و
دست هایم را با تهدید "رد مرز" نمودن می بندی و اشک هایی را که با خاک سرک های تو
بر چشمانم به گلی مبدل گشتهو امید را در نگاهم دفن می کند
با تمسخر می نگری و می گویی
"شما به حرف نمی فهمید"
هنوز هم از بی عدالتی دیگران سخن می گویی:
ولی هرگز در صف های دکان ها  در داخل اتوبوس های شلوغ
حالت مشوش یک افغان را نمی بینی
که از ترس تو اهانت های تو را تلخ تر از زهر فرو می بلعد و غرور خود را پایمال احساسات تو میکند
تا مبادا
پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی
"به کشورت برگرد افغانی .....

ولی درخت های سبز و بلند کرج سرک های پاکیزه تهران پارک های خرم و زیبا خانه های مجلل بالا شهر
نان های گرم نانوایی کفش های راحت چرمی پتلون های زیبا و رنگارنگ
همه و همه
یاد مرا
رنج های مرا
نشان انگشتان مرا
عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا با خود به یادگار خواهند داشت
می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان
برای همیشه در رگ و پوست کشورت جاویدان خواهد ماند
می روم
چه می دانی
شاید روزی تو
به دروازه شهر من محتاج گردی
وانگه
من به تو درس مهربانی را خواهم اموخت
وانگه
تو درد دربدری مرا خواهی چشید
وانگه
شاید یکبار برای لحظه ای کوتاه تر از یک نفس سرت را با پشیمانی
در مقابل عدالت وجدانت خم کنی!
و فقط همان لحظه
قیمت ده ها سال رنج مرا
به آسانی خواهد پرداخت!
یک مهاجر

                           

!! . | 15:49 | سه شنبه چهاردهم آبان 1387

اتن رقص عنعنوی مردم افغانستان است که از آريايی ها تا حال بعد از گذشت هزار ها سال، به جا مانده است .

 

اتن کلمه اي گرفته شده از زبان پارتی است که آريايی ها، تقريبا" پنج هزار سال پيش به همين زبان تکلم می کردند. فعلا نيزمردم در جشن ها ، عروسی ها و روز های ملی شان اتن می کنند.اتن در تمام ولايات افغانستان، وجود دارد

 ولی طريق اجرای آن فرق می کند، اتن ملی ، رقص ملی مردم اين کشوربه حساب می رود.به صورت عموم درهمه والايات افغانستان مردم درهنگام اجرای اتن، حلقه را می سازند

اتن ،به دو قسم اجرا می شود. اتن راست و اتن چپ،اتن راست قسمی است که اتن کننده ها به سمت راست حرکت نموده و به اجرا اتن می پردازند.

اتن چپ ، اتن کننده ها از سمت چپ اتن را آغاز کرده و چپ دور می زنند.

اتن، بر علاوه اين که يک نوع رقص در بين مردم افغانستان پنداشته می شود ،از ارزش ملی نيز بر خور دار است.

 

يکی از ارزش های اتن اين است که هويت مردم افغانستان را، برای ديگران روشن می سازد.

                    

!! . | 15:34 | شنبه یازدهم آبان 1387

با درود و سپاس به روح قهرمان ملی افغانستان مسعود بزرگ

 

   کوه دلگیر است

    دره پنداری که خاموش است

باز سهرابی به خاک افتاد

زخم این سهراب از شمشیر نیست

دشمن این پهلوان دیو است

آدم نیست.

ای قهرمان ای مرد!

ای سراپا استقامت

قصه ها و غصه هایت را گر چه از نزدیک نشنیده ام

لیک دردی را که تو فریاد میکشیدی

من به چشم خویش می دیدم

صبح میلادت به یادم نیست

شام مرگت لیک از یادم نخواهد رفت......

 

 http://www.afghanemb-canada.net/en/events_activities/2005/special/Sept9/index.php

!! . | 21:20 | دوشنبه ششم آبان 1387

آیا اینها انصاف است؟

                                                پس عدالت کجاست؟

                  این ترازوی عدالت را چه کسی در دست گرفته؟

                               

                         

 آیا انصاف در این است که طفلکی که به جای رفتن به مکتب از فرط خستگی کار در گوشه    خیابان خوابش ببرد....

یکی در آرزوی رفتن به مکتب ....اما چگونه شکم خود و مادرش را سیر کند. .. او باید کار کند اما اینگونه.....

 

پس کجایید ای ترازو به دستان... چرا چشمان خود را به روی واقعیتها بسته اید...باز کنید و ببینید که به چه روزی افتاده ایم.... تا به کی چشمان خود را میبندید و راحت از کنار اینها میگذرید...

آخر تا به کی...

خدایا هر کس که در پی نا بودی وطن من است او را نا بود بساز بگزار که جهان از وجود همچین ترازو به دستان بی عدالت پاک شود....

!! . | 15:46 | جمعه سوم آبان 1387

RSS

دنیای کدهای جاوا اسکریپت دنیای کدهای جاوا اسکریپت